تبليغاتX
پرواز رنگ ها
86/03/31
32

هم سنگری هایش نمیدانند چه باید بگویند از این مرد همه کاره. من که ندیدم او را. سرچ کردم وارد سایتش شدم. چرخیدم و چرخیدم تا رسیدم به اینجا:

آخر اي انسان‏ها!

امروز گوسفندي را براي من قرباني كردند. چقدر زجر كشيدم. هنگامي كه خون از گردنش فوران مي‏كرد، گويي كه اين خون من است كه بر خاك مي‏ريزد. مي‏ديدم كه حيوان زبان‏بسته، براي حيات خود تلاش مي‏كند. دست و پا مي‏زند، مي‏خواهد ضجه كند، فرياد كند، از دنيا و از همه‏چيز استمداد كند، و از زير كارد برّاق بگريزد. اما افسوس! كه مظلوم است و اسير و دست و پا بسته است؛ و زير پنجه‏هاي تواناي دو جوان بر خاك افتاد، قدرت هيچ كاري ندارد.

كارد به گردنش نزديك مي‏شود. چشمان گوسفند برق مي‏زند. به همه اطراف مي‏چرخد. برق كارد را مي‏بيند. اولين فشارِ تيزيِ كارد را بر گردن خود حس مي‏كند. با همه قدرت خود، براي آخرين‏بار، تلاش مي‏نمايد. اميد به حيات، آرزوي زندگي و حبّ ذات در همه وجودش شعله مي‏كشد. مي‏خواهد زنده بماند، مي‏خواهد از آب اين عالم بنوشد؛ از هواي دنيا استنشاق كند. به آسمان بلند، به كوه‏هاي سر به فلك كشيده، به درخت‏ها، به گل‏ها، به سبزه‏ها، به جويبارها، به صحراها، به دشت‏ها، به درياها، به ستاره‏ها، به ماه، به خورشيد، به سپيده صبح، به غروب آفتاب نگاه مي‏كند و از زيبايي آنها لذت ببرد. او احساس مي‏كند كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنيا به او ظلم مي‏كنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادي مي‏كنند، همه منتظرند كه دست و پا زدن او را در خون ببينند و كف بزنند. او استغاثه مي‏كند، التماس مي‏كند، لااقل يك نفر منصف مي‏طلبد، مي‏خواهد كسي را به شفاعت بطلبد… آخر الي انسان‏ها! وجدان شما كجا رفته است؟ تمدّن شما، انسانيت شما، خدا و پيغمبر شما كجاست؟ مگر قرار نيست از مظلومين دفاع كنيد؟ چرا به دادخواهي بي‏گناهان توجهي نمي‏نمائيد؟ چرا نمي‏گذاريد فرياد كنم؟ چرا فرصت ضجّه به من نمي‏دهيد؟ چرا اجازه اشك ريختن نمي‏دهيد؟ چرا نمي‏گذاريد صداي استغاثه من به ديگران برسد؟

آه خدايا! من فرياد اين حيوان بي‏گناه را مي‏شنوم؛ من درد او را احساس مي‏كنم؛ من اشكي را كه در چشمانش مي‏غلتد مي‏بينم؛ من بي‏گناهي او را مي‏دانم، من مي‏بينم كه او مرا به دادخواهي طلبيده است؛ و من نيز با همه وجودم آماده‏ام كه به بي‏گناهي او شهادت دهم؛ او را شفاعت كنم؛ و از مردم بخواهم كه به خاطر خدا و به خاطر من از اين حيوان زبان‏بسته بگذرند، و به خاك و خونش نكشند. حيوان بي‏گناه از من استمداد مي‏كند، و با زبان بي‏زباني استغاثه؛ و من هم با همه وجودم مي‏خواهم بدوم و كارد را از دست آن مرد بگيرم. مي‏خواهم فرياد كنم دست نگه داريد، اين حيوان زبان‏بسته را براي من نَكُشيد، اما گويي صداي حيوان خفه شده است و حركت من همه منجمد. در عالم خواب، گاهي آدم مي‏خواهد فرياد كند، ولي صدايش درنمي‏آيد؛ مي‏خواهد بدود، فرار كند، ولي نمي‏تواند؛ اينجا هم چنين حالتي براي من پيش آمده است. حيوان بي‏گناه مي‏خواهد فرياد بكشد ولي صدايش درنمي‏آيد؛ و من مي‏خواهم بدوم و دستش را بگيرم؛ ولي طلسم شده‏ام، در جايم خشك شده‏ام، گويا خواب مي‏بينم، اراده من حاكم بر اعمال من نيست.

كارد تيز بر گردن گوسفند نزديك مي‏شود، و من تيزي آن را بر گردنم احساس مي‏كنم. حيوان اسير، دست و پا مي‏زند؛ گويي كه من دست و پا مي‏زنم؛ و همه فشارهاي حيات و مرگ را كه در آن لحظه بر گوسفند مي‏گذرد، گويي كه بر من گذشته است. لحظاتي كه سال‏ها طول دارد، و با همه عمر و زندگي برابري مي‏كند. همه لذات، همه دردها و بيم‏ها و فشارهاي زندگي، در اين لحظه كوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمي فشار مي‏آورد.

یادش گرامی.

 

 

86/03/29
31
 

علي بزرگ را مرد روزگارش مي‌دانست، با انديشه‌ي او علي بزرگ را شناختم. زمان سپري شد و بايد او را صدا مي‌كردم و الهاماتي كه از او مي‌گرفتم را با نامش ثبت ميكردم. هر چه گشتم نامي بهتر از علي كوچك برايش پيدا نكردم. روزگار من  دو علي را به من شناساند، علي بزرگ( بزرگ مرد عرب) و علي كوچك(بزرگ مرد معرفت و محبت).

نوشته‌هايش را از 11 يا 12 سالگي مي‌خواندم. شيفته‌ي نوشته‌ي "معبودهاي من" بودم. كتاب را قاچاقي مي‌خوندم چون ديگراني كه اطرافم بودن از مطالعه‌ي كتابهايش آن هم با اين سنم راضي نبودن. هيچ ندارم براي گفتن. يادش گرامي.

 

 

86/03/28
30
 

يك عصر نشيني خانوادگي. خنده و شادي. لرزش شيشه‌ها، جيغ و فرار به طرف درب خروجي. فقط چند ثانيه. اما براي من كه در واقعه بودم بيشتر از چند دقيقه. تنها چيزي كه دلم مي‌خواست اون لحظه ببينم چهره‌ي پدرم بود و فرار اون به طرف بيرون... .

وقتي صداي خدا به زمين برسه بَم ميشه. ترسيدم از رخداد دوباره‌ي يك ... . بگذريم. گذشت اما دل آشوبي هنوز پابرجاست. بخصوص وقتي مسئولين امشب رو براي ما آرامش و خواب با هوشياري رو توصيه كردن. اميدوارم همه چيز به خير بگذره.

 

زلزله = تلنگر. خدا. من.

 

86/03/28
29

 

بانـــوي من

 

86/03/26
28
 

براي آمون

از زيبايي سياه كه بگذريم مي‌رسيم به اندوهي كه دنبالش دارد. مثل دنباله‌ي لباس عروس...

گفتم كه سياه به تو نمي‌آيد... سياه مال تو نبود بانو...

آمون! تويي كه خوشبختي را براي خودت مي‌دانستي. تويي كه راه زندگي آرام را به دنيايت نشان مي‌دادي. متولد شو.

آمون! آن بغضي كه تو حرفش را مي‌زني روزگار زيادي است كه هست، اما راه آزادي‌اش دست ديگران است. ديگراني كه قبلا درموردشان گفتم. بگذار اين بغضها را آزاد كنن.

بانو! بغضهايت كه آزاد شدن آماده شو براي رنگ زدن ديوار اتاقت ...

همان اتاقي كه سياهش كردي و در آن روي از همه پنهان كردي.

برايت خدا را امشب براي گفتگو دعوت مي‌كنم به اتاق روشنم...

بانو! دستهاي آبي‌ام با توست كه آبي‌ست...

 

86/03/25
27
 

- تو هم شبيه ديگراني.

+ كدوم ديگران!؟

- همه‌ي ديگران...

 

86/03/21
26
 

- گفتم كه مال توام! نياز نيست به صندلي ببندي مرا!

+ ميخواهم دردهايت را هم خودم ببينم به تنهايي...

- بوسه‌ي بعد از رقص اين است!؟

+ تاوان رقص با من اين است فرشته‌ي من...

86/03/20
25
 

خوب خوابيدم...

خواب خوب ديدم

با من ميرقصي شيطان م!

 

 

86/03/19
24
 

نصف در رويا

نصف در حقيقت

مكان خوبي است

همينجا توقف كن

تا خوابي ببينم...

 

86/03/17
23
 

صدای نمیشنوم

گوش تیز میکنم

نه...

هیچ صدای نمیشنوم

در آسمان صدایی نمی آید

مرا زمین بگذار شیطان!

 

 

86/03/15
22
 

اين استعداد رو بدست بيار كه كلامت را به يك جشن مبدل كني. در كلام شاد هرگز پاياني نيست...

 

پ.ن: از كلامهاي پر طعنه‌ات خسته‌ام.

 

86/03/13
21
 

تو گنج منی...

من در به در ِ نقشت شدم.

 

86/03/11
20
 

وقتي آدم غرق ميشه؛ آب تيره رنگ وارد بدنش ميشه، آب خيلي زياد، ديگه هيچي نميبينه، هيچ چي نميشنوه، تنها صداي شُر شُر آب، اونوقت آب خاكستري بد طعم به نظر شيرين و خوش طعم مياد...

 

86/03/10
19
 

وقتي قلب آدمها هر روز ميزنه و تكرار اين عمليات باعث زندگيت مي‌شه،‌ و اگر اين تكرار ايست كنه الفاتحه...  ديگه از من چي بجز تكرار مي‌مونه!؟

 

86/03/08
18
 

می نویسم:

" د ی د ا ر"

تو اگر بی من و دلتنگ منی...

یک به یک فاصله ها را بردار!!!

 

پ.ن: گیلاس آبی.

86/03/06
17
 

دو شغل ِ شدم...

 

86/03/03
16
 

در خرمشهر

مثل بچگیا

لیله بازی میکردن

یعنی

هر کس روی مین می رفت

می سوخت...

 

پ.ن: یادشان همیشگی.

 

86/03/01
15
 

+ من این وبلاگ رو خيلي دوست دارم

- مطالبش رو!؟

+ نه حس و حالش رو ....