
هم سنگری هایش نمیدانند چه باید بگویند از این مرد همه کاره. من که ندیدم او را. سرچ کردم وارد سایتش شدم. چرخیدم و چرخیدم تا رسیدم به اینجا:
آخر اي انسانها!
امروز گوسفندي را براي من قرباني كردند. چقدر زجر كشيدم. هنگامي كه خون از گردنش فوران ميكرد، گويي كه اين خون من است كه بر خاك ميريزد. ميديدم كه حيوان زبانبسته، براي حيات خود تلاش ميكند. دست و پا ميزند، ميخواهد ضجه كند، فرياد كند، از دنيا و از همهچيز استمداد كند، و از زير كارد برّاق بگريزد. اما افسوس! كه مظلوم است و اسير و دست و پا بسته است؛ و زير پنجههاي تواناي دو جوان بر خاك افتاد، قدرت هيچ كاري ندارد.
كارد به گردنش نزديك ميشود. چشمان گوسفند برق ميزند. به همه اطراف ميچرخد. برق كارد را ميبيند. اولين فشارِ تيزيِ كارد را بر گردن خود حس ميكند. با همه قدرت خود، براي آخرينبار، تلاش مينمايد. اميد به حيات، آرزوي زندگي و حبّ ذات در همه وجودش شعله ميكشد. ميخواهد زنده بماند، ميخواهد از آب اين عالم بنوشد؛ از هواي دنيا استنشاق كند. به آسمان بلند، به كوههاي سر به فلك كشيده، به درختها، به گلها، به سبزهها، به جويبارها، به صحراها، به دشتها، به درياها، به ستارهها، به ماه، به خورشيد، به سپيده صبح، به غروب آفتاب نگاه ميكند و از زيبايي آنها لذت ببرد. او احساس ميكند كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنيا به او ظلم ميكنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادي ميكنند، همه منتظرند كه دست و پا زدن او را در خون ببينند و كف بزنند. او استغاثه ميكند، التماس ميكند، لااقل يك نفر منصف ميطلبد، ميخواهد كسي را به شفاعت بطلبد… آخر الي انسانها! وجدان شما كجا رفته است؟ تمدّن شما، انسانيت شما، خدا و پيغمبر شما كجاست؟ مگر قرار نيست از مظلومين دفاع كنيد؟ چرا به دادخواهي بيگناهان توجهي نمينمائيد؟ چرا نميگذاريد فرياد كنم؟ چرا فرصت ضجّه به من نميدهيد؟ چرا اجازه اشك ريختن نميدهيد؟ چرا نميگذاريد صداي استغاثه من به ديگران برسد؟
آه خدايا! من فرياد اين حيوان بيگناه را ميشنوم؛ من درد او را احساس ميكنم؛ من اشكي را كه در چشمانش ميغلتد ميبينم؛ من بيگناهي او را ميدانم، من ميبينم كه او مرا به دادخواهي طلبيده است؛ و من نيز با همه وجودم آمادهام كه به بيگناهي او شهادت دهم؛ او را شفاعت كنم؛ و از مردم بخواهم كه به خاطر خدا و به خاطر من از اين حيوان زبانبسته بگذرند، و به خاك و خونش نكشند. حيوان بيگناه از من استمداد ميكند، و با زبان بيزباني استغاثه؛ و من هم با همه وجودم ميخواهم بدوم و كارد را از دست آن مرد بگيرم. ميخواهم فرياد كنم دست نگه داريد، اين حيوان زبانبسته را براي من نَكُشيد، اما گويي صداي حيوان خفه شده است و حركت من همه منجمد. در عالم خواب، گاهي آدم ميخواهد فرياد كند، ولي صدايش درنميآيد؛ ميخواهد بدود، فرار كند، ولي نميتواند؛ اينجا هم چنين حالتي براي من پيش آمده است. حيوان بيگناه ميخواهد فرياد بكشد ولي صدايش درنميآيد؛ و من ميخواهم بدوم و دستش را بگيرم؛ ولي طلسم شدهام، در جايم خشك شدهام، گويا خواب ميبينم، اراده من حاكم بر اعمال من نيست.
كارد تيز بر گردن گوسفند نزديك ميشود، و من تيزي آن را بر گردنم احساس ميكنم. حيوان اسير، دست و پا ميزند؛ گويي كه من دست و پا ميزنم؛ و همه فشارهاي حيات و مرگ را كه در آن لحظه بر گوسفند ميگذرد، گويي كه بر من گذشته است. لحظاتي كه سالها طول دارد، و با همه عمر و زندگي برابري ميكند. همه لذات، همه دردها و بيمها و فشارهاي زندگي، در اين لحظه كوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمي فشار ميآورد.
یادش گرامی.
علي بزرگ را مرد روزگارش ميدانست، با انديشهي او علي بزرگ را شناختم. زمان سپري شد و بايد او را صدا ميكردم و الهاماتي كه از او ميگرفتم را با نامش ثبت ميكردم. هر چه گشتم نامي بهتر از علي كوچك برايش پيدا نكردم. روزگار من دو علي را به من شناساند، علي بزرگ( بزرگ مرد عرب) و علي كوچك(بزرگ مرد معرفت و محبت).
نوشتههايش را از 11 يا 12 سالگي ميخواندم. شيفتهي نوشتهي "معبودهاي من" بودم. كتاب را قاچاقي ميخوندم چون ديگراني كه اطرافم بودن از مطالعهي كتابهايش آن هم با اين سنم راضي نبودن. هيچ ندارم براي گفتن. يادش گرامي.
يك عصر نشيني خانوادگي. خنده و شادي. لرزش شيشهها، جيغ و فرار به طرف درب خروجي. فقط چند ثانيه. اما براي من كه در واقعه بودم بيشتر از چند دقيقه. تنها چيزي كه دلم ميخواست اون لحظه ببينم چهرهي پدرم بود و فرار اون به طرف بيرون... .
وقتي صداي خدا به زمين برسه بَم ميشه. ترسيدم از رخداد دوبارهي يك ... . بگذريم. گذشت اما دل آشوبي هنوز پابرجاست. بخصوص وقتي مسئولين امشب رو براي ما آرامش و خواب با هوشياري رو توصيه كردن. اميدوارم همه چيز به خير بگذره.
زلزله = تلنگر. خدا. من.
براي آمون
از زيبايي سياه كه بگذريم ميرسيم به اندوهي كه دنبالش دارد. مثل دنبالهي لباس عروس...
گفتم كه سياه به تو نميآيد... سياه مال تو نبود بانو...
آمون! تويي كه خوشبختي را براي خودت ميدانستي. تويي كه راه زندگي آرام را به دنيايت نشان ميدادي. متولد شو.
آمون! آن بغضي كه تو حرفش را ميزني روزگار زيادي است كه هست، اما راه آزادياش دست ديگران است. ديگراني كه قبلا درموردشان گفتم. بگذار اين بغضها را آزاد كنن.
بانو! بغضهايت كه آزاد شدن آماده شو براي رنگ زدن ديوار اتاقت ...
همان اتاقي كه سياهش كردي و در آن روي از همه پنهان كردي.
برايت خدا را امشب براي گفتگو دعوت ميكنم به اتاق روشنم...
بانو! دستهاي آبيام با توست كه آبيست...
- گفتم كه مال توام! نياز نيست به صندلي ببندي مرا!
+ ميخواهم دردهايت را هم خودم ببينم به تنهايي...
- بوسهي بعد از رقص اين است!؟
+ تاوان رقص با من اين است فرشتهي من...

صدای نمیشنوم
گوش تیز میکنم
نه...
هیچ صدای نمیشنوم
در آسمان صدایی نمی آید
مرا زمین بگذار شیطان!

اين استعداد رو بدست بيار كه كلامت را به يك جشن مبدل كني. در كلام شاد هرگز پاياني نيست...
پ.ن: از كلامهاي پر طعنهات خستهام.
وقتي آدم غرق ميشه؛ آب تيره رنگ وارد بدنش ميشه، آب خيلي زياد، ديگه هيچي نميبينه، هيچ چي نميشنوه، تنها صداي شُر شُر آب، اونوقت آب خاكستري بد طعم به نظر شيرين و خوش طعم مياد...
وقتي قلب آدمها هر روز ميزنه و تكرار اين عمليات باعث زندگيت ميشه، و اگر اين تكرار ايست كنه الفاتحه... ديگه از من چي بجز تكرار ميمونه!؟
می نویسم:
" د ی د ا ر"
تو اگر بی من و دلتنگ منی...
یک به یک فاصله ها را بردار!!!
پ.ن: گیلاس آبی.
در خرمشهر
مثل بچگیا
لیله بازی میکردن
یعنی
هر کس روی مین می رفت
می سوخت...
پ.ن: یادشان همیشگی.